تبلیغات
ღஜღ پرستــــــو مـهاجــــــــــر ღஜღ - منتظرت میمانم...
تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1391 | 23:54 | نویسنده : ....Tayyebeh....

  

  

شاید آن روز که سهراب نوشت  :تا شقایق هست زندگی باید

کرد،خبری از دل پردرد گل یاس نداشت.باید اینگونه نوشت: هرگلی

هم باشد،چه شقایق چه گل میخک و یاس،تا نیاید مهدی،زندگی بی

معناست..

 

 باران تندتند به پنجره ی اتاقم می خورد ؛ و آسمان هرازگاهی با

غرشش احساس وجود می کند و دوباره به دنیا آمدنش را نوید

می دهد. ابرها در دوردست متراکم هستند ، دیگر در آسمان گوی

زرین و منور را که هر صبحگاه با پرتوهای ملایمش ، مرا از

بستر بلند می کند ، نمی بینم . نسیمی که در هوا متراکم شده است

بوی بهشتی دارد.بقیه ا... ، امروز جمعه است ، روز موعود ،

روز فرا رسیدن ، از راه رسیدن و دل های هزاران عاشق را مزین

کردن ، آرزوی هر پیر و جوانی ، خرد و کلان ، دیدن چهره ی

نازنین توست . ای کاش می شد ، همچون پرستو های عاشق ، در

دل تاریک شب پرواز کرد ، ای کاش می شد در کویر سینه ها

آلاله ها را کاشت و درمیان شوق هستی با دل های دیوانه ساخت

و ای کاش می شد مهربانی را به قدر ارزانی در میان عاشقان

زندگی ، از ورای ابرهای تیرگی ، بر فراز خانه ها پرواز داد.

 

مهربانم ! امروز روزی است که باید اندوخته های قلب و روحم

رابه تو ابراز کنم و تو سخاوت کنی و از لغزش های من چشم

بپوشی و در برابر من قدری بیشتر ایثار کنی . همین امروز باید

که در ترنم تحسین و همدردی بر زبان جاری ساخت . میدانی ؟

بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن حقیقتی است که بر زبان

می آورد ، در بینش و درکی است که بدان دست می یابد و در

یاری و مساعدتی است که بر زبان می آورد . من در خیال

مقصودی را می جویم که دستهای مهربان تو می تواند مرا در راه

رسیدن به مقصود یاری کند. من بر این باورم که در جهانی چنین

دردمند و بی ترحم که مهربانی و عشق را بهایی نیست می توان

واژه ها را به کمک گرفت و دردهای مانده در دل را که به عظمت

روح لطیف من و به سنگینی غم های ناگفته ی ماست ، بیان

کرد.در سراشیبی که نامش زندگی است با همه ی بیگانگی ها راه

می روم ، و در سکوت سد و غمگین زمان ، بی هدف ، بی یار و

یاور می روم . من می روم تا بلکه در دشتی بزرگ ، آنچه را که

گم کرده ام باز یابم .

 در اندیشه ی کودک فلسطینی ام که دیروز در میان هیاهو و غلغله

ی سرزمین اشغال شده اش جان می سپارد.حال اگر من می

توانستم این جهان را از پلیدی پاک می کردم و ستم وظلم ها را و

اندیشه های بد را به یکجا خاک میکردم. اگر می توانستم این

جهان را از دو رنگی پاک می کردم و صدای ناله ی طفلان بیکس

را در میان خنده های ظالمان خاموش می کردم . می توانستم ،

گریه ها را ، ناله ها را ، ضجه ها را به یکباره در میان دشت ها

خاموش می کردم .

امام من ! مولای من ! وقتی بغض ناباور درد در حنجره ام زندانی

است ، و واژه ها در پستوی خاطرات گرد گرفته اند ، وقتی

زبانم از تکرار کلام عاجز است ، وقتی می توانم با چشمانم سخن

بگویم ، به کلام احتیاج نیست. وقتی نگاه من با نگاه تو آشناست

، زبان احتیاج نیست . پس چشمانم را به تو می سپارم تا در

وسعت روشن نگاهت ، خاطرات سبز جوانی و کودکی ام را مرور

کنم .

 



< / html >