تبلیغات
ღஜღ پرستــــــو مـهاجــــــــــر ღஜღ - دل نوشته های توی غربت خودم
تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 | 16:44 | نویسنده : ....Tayyebeh....

 

 

 

 

                                                     دلم گرفته از ...  

ادمایی که میگن دوستت دارم ، اما معنی شونمیدونن .

از ادمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند !

از اونایی که زیر بارون برات میمیرندو وقتی افتاب میشه همه چی از یادشون میره .

                      اما باشه فکر خودم نیستم یه جورایی خودموبی خیال

       دلم گرفته ...

 از بی کسی سینه های پردردو رنج

از محرومیت های دینداران دلباخته

از تشنگی و گرسنگی چهرهای زردو پریده

از دورویی ها دغلبازی های هولناک

از عدالت های یک جانبه

از دوستی های احمقانه

از زیبا نمایان زشت کردار واژگونه دل

از ضجه های دردمندان

از خون های به ناحق ریخته شده

از ایثار های خودخواهانه

از ستم های قانونمند (مثل ما مهاجرا ی توی غربت )

از حقیقت های رنگ باخته

از ملت ها ودولت هایی که خیلی ادعا شون میشه

         اما

هیچی نیستن

از اون دولتهایی که خیلی راحت اسمشونو میزارند  (ام القرای جهان )

 اما ای کاش ... ای کاش فقط کمی از اون قران خداوند تبعیت میکردند

از اون چشمانی که سنگینیشان را در همه جا روی صورتت احساس میکنی

به جرم پناه اوردن ، به جرم دردل کردن ، به جرم ماندن در کشورشان با هزار کینه وکنایه

که هرروز این قلب خسته و شکسته و زخمی مرا خنجر میزنند

وا ما من ...   دردهایش را در گلویم خفه میکنم ، دردش را تحمل میکنم ،

سکوت میکنم ودم نمیزنم .

ولی تاکی خدایا!!! این دردها تمام توانم را بریده ، این سکوت حرف زدنم را

از یادبرده واین غربت مرا شکسته .

             اما نه 

برمیخیزم ؛ نمینشینم ؛

فردا باکدام رو به سمت کشورم بروم ، جواب این سالهای  دوری از وطنم

را چه بدهم ؟ اگر پرسیدند ؛ حالا که اومدی میتونی چه  افتخاری کسب کنی؟

حالا که اومدی کدام گوشه از مشکلات وطنت را ،مردمت را میتوانی حل کنی ؟

حالا ...؟؟؟

ای کاش بدانند من در غربت فقط توانستم نگاه هایی که به سمتم شلیک میشدند را تحمل کنم

من فقط توانستم دردهای قلبم را دواکنم ، من فقط توانستم گوش کنم اما اعتراض نکنم

من نمیتوانستم ان رشته ی دلخواهم را بروم ، من نمیتوانستم شغلی را که دوست دارم

انتخاب کنم .

من حق انتخاب دانشگاهم را نداشتم . اهای هموطنا من حق حرف زدن را هم نداشتم

ازمن چه انتظاری دارید که برگردم انهم با دست پر! من فقط بادستان چروکیده وپینه شده

بر میگردم.

برمیگردم تا حداقل اجازه ی صحبت کردن را داشته باشم !

برمیگردم که حداقل دور از نگاههای سنگینشان باشم!

برمیگردم که حداقل نتوانند مرا به جرم افغانی بودن از صف نانوایی کنارم بزنند! 

برمیگردم تا نفس بکشم ! برمیگردم تا خودم را پیدا کنم!

 وطنم افغانستان دوریت کار دست من داده

 فاصله که میان ما کم نیست

هیچ کس رزوزگارواقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست !

                         منتظرم باش



< / html >